با تقدیم احترام خدمات تمام دوستان، آخرین سروده ام را به عنوان هدیه بهاری حضور تان پیش کش می نمایم... سال تان پر از احساس و شعر بادا...
خانه تکانی
زمستان نگاهت را
به دست آفتاب بسپار
و درد کهنه ات را پاره کن برخیز
میان آتش اندازش
تمام رنج و محنت را
ز تاق خاطرات خویش دور افگن
بخاری غمت را زود تر بردار
و بگذارش به تهکاب
فراموشی
هر آنچه کهنه و فرسوده است در خانه قلبت
بزن له کن، برون انداز و آتش ده
و کلکین را به سوی آفتاب وا کن
نسیم مهر می آید
و با خود مژده می آرد برخیز!
بهار عشق از راه میرسد جانم
به راه مقدمش خانه تکانی کن
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/01/01ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط عمر آرین
|
دلسردي
منم كه مانده نگاهم در انتظار پايانها
دلم گرفته از آغازِ سردِ پيمانها
اسير قحطي بي مهريت همیشه خواهم ماند
كجاست عاشقانه نگاه ها کجاخرامانها؟
و در كوير تشه ترينم دگر نمی بارد
صفای تازه مهرت چو آب صاف بارانها
غرور و بغض و كينه درين بیشه بال و پر شده است
ظهور جغد هاي پليد است، زوال انسانها
در انتظار گرمی دیدار توتمام می ميرند
جوانه هاي اميدم، شهيد ياس و حرمانها
مرا كه بسته گلويم در آروزي يك فرياد
بيا زشهر شلوغ غمت، ببر بيابانها
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/09/11ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|
سلام دوستان... خیلی دیر... و این بار اینها:
افق تاریک و خیلی پرغبار است
گل امید من بر پای دار است
دلم مرده لبانم بسته اما
فقط در چشمهایم انتظار است
***
دلم در لابلای چادرت بود
دوچشمم خاک پای مادرت بود
و احساسم -گلاب سرخ حشی-
به روی رو سری خواهرت بود
***
هلمند دلت به دست ناتو افتاد
آوازه درد من به هر سو افتاد
بم ریخت به شهر عشق بی-پنجاودو
موسیچه - شهید- زشاخ ناژو افتاد
***
بی ماه رخت ستاره با شب سوزد
سرما،زده قلب من، در تب سوزد
در قریه دور دست پر خاطره ام
دهشت فگن غم تو مکتب سوزد
+ نوشته شده در شنبه
1387/09/30ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط عمر آرین
|
نا کجا آباد
از این جا رخت باید بست
کجا؟
اما نمیدانم
فقط جایی که غم ها را
برای چند روزی هم
اگر شد، دور پندارم
از خویشتن
همانجایی که روزش
عشق و لبخند و گل یاس است
شب اش مملو
ز مهتاب و ز رویا و ز احساس است
ولی آخر
کجای این زمین زشت
« آنجا» هست؟
آنجایی که من خواهم
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/02/29ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط عمر آرین
|
یک هفته...
یک هفته غم پیاپی، یک هفته دیدۀ گریان
یک هفته دامن تر منتظر، نشسته در باران
یک هفته پنجره ها باز سوی کوچه ، نگاه
یک هفته باز نگردیده در، سکوت در دالان
یک هفته رفتن او، آمدنش باز یک هفته
یک هفته ماندن من نیز مثل تنۀ بی جان
یک هفته روز، بهاری، پر از طراوت عشق
یک هفته شب، سیاهی و سرد یخ بندان
یک هفته قرن واره گذشت در نبودن او
یک هفته بودن او زود چون همین الآن
یک هفته مانده فقط تا طلوع صبح امید
یک هفته، دلزده و خسته، با تب و هذیان
یک هفته، هفت روز و هفت شب 14
یک هفته تا من و او، تا ابد، پایان
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/11/29ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|
اگر دوباره بیایی...
اگر دوباره بیایی
غزل چو آب بپاشم
به روی رهرو تو
و دسته دسته گل کنم از شعر های سپید
نثار ناز قدم هات کنم
اگر دوباره بیایی
سکوت سرد خانه شکسته
غبار غم
زروی پرده و آیینه و گلدان
فروریزد
اگر دوباره بیایی
درخت پیر امیدم
شگوفه کند
و باغ زرد و تشنه باران آرزوهایم
دوباره سبز شود
دوباره چلچله ها
روی شاخسار درختان بیشه من
آشیانه کنند
سرود عشق بخوانند و زنده گی بخشند
شقایق پژمرده احساسم را
اگر دوباره بیایی
دگر چه حاجت است که بگویم
چنین کنم چنان بکنم
خلاصه تن مرده ام
دوباره زنده شود
اگر دوباره بیایی
مگر
دوباره
می آیی!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/10/16ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط عمر آرین
|
تنفس
در این سرمای بی مهری
در این فصلی که پیوند ها
همه خاکستری هستند
تنفس غیر ممکن هست برمن
هوا خالیست از آکسیجن احساس و آزادی
چگونه روز و شب را ماسک پوشم؟
فضای شهر آگنده است
از کاربن
دای اکساید
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/08/09ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|
نیلوفر
شبی نیلوفرم را
خواب میدیدم
که در گلدان خشک آروز هایم
چنان که عاشقش هستم
روییده
و من از روی مجبوری
دیگر با مرسل کم مهر و بی الفت
سرگرمی نمی کردم
از آن پس من فقط
نیلوفرم را
گل نیلوفرم را میپرستیدم
همیشه صبح و شام من
به پای خلوت نیلوفرم آغاز میگردید
خدا را شکر میکردم
که آخر درحضور من
گل نیلوفرم رویید
***
و هنگامی که چشمانم
ز شهر سبز رویا ها
برگشتند
هنوزم مرسل بی رنگ
با من سرگرانی داشت
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/31ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|
اشک
خون میچکد زچشمم اینک به جای اشکم
بیرون زند غم دل در لابلای اشکم
دردیست بی تو بودن معلوم نیست آخر
نی انتهای این درد نی انتهای اشکم
تا بستر خیالم از آب دیده تر شد
گل های عشق سرزد از جای پای اشکم
ظاهر که گریه کردن خاموشی است اما
دنیای سوز و ساز است در انزوای اشکم
یک فلسفه نهفته است در چشمهای گریان
آگه شوی تو آخر از محتوای اشکم
هر قطره اشک برمن مصراع یک غزل هست
الهام زنده ماند پس در بقای اشکم
با چشم تر همیشه تصویر توست در چشم
خالی مباد چشمم از چشمه های اشکم
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/03/28ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|
دوستان و همراهان خوب!
و این بار:
من و تو
این تویی در من
که این «من» تو را
به مهر خویش بسته یی
در رگ رگ وجودم
چون خون دویده یی
کاش میدانستی
بی تو این «من»
واژه یست بی معنی
***
در این فرهنگ میلیون واژه یی زنده گی
آری
هنوز هم واژه «من» را
به «تو» تعبیر میدارند
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/02/26ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط عمر آرین
|